close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه

به سانی موزیک | دانلود آهنگ جدید خوش آمدید.

آخرین ارسال های انجمن

خیلی از کسانی که به جایی رسیدند نه به خاطر غنی بودن و ثروت و موقعیت خوب ، بلکه به دلیل همت و پشتکارشون به موفقیت رسیدن ، انسانهای موفق به شدت عملگرا و دارای همت های عالی بودن ، تا تونستن به خواسته هاشون برسند ، با استاد صابونچی هنرمند معروف شروع می کنیم …

Perseverance داستانهای جالب و واقعی از پشتکار / کسانی که هیچگاه تسلیم نشدند


ادامه مطلب
درباره : مطالب و داستان , داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 6

برچسب ها : تلاش , داستان های جالب , رسیدن به مقصد , رسیدن به هدف , موفقیت , پشتکار , کسانی که تسلیم نشدند ,
تاریخ : شنبه 13 ارديبهشت 1393 زمان : 19:14 | نویسنده : admin | نظرات ()

1 its story time logo 0 داستان های کوتاه جالب و خواندنی

 

ادامه مطالب ...


ادامه مطلب
درباره : مطالب و داستان , داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

برچسب ها : داستان , داستان های اموزنده , داستان های زیبا , داستان کوتاه , داستان کوتاه زیبا ,
تاریخ : پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 زمان : 14:36 | نویسنده : admin | نظرات ()

dastan-haftegy.ir_

مادر عید بود ؛ اصلا” خود ؛ خود بهـار بود . از چهار ؛ پنج ؛ روز مانده به سال نو گندم و عدس را شسته بود و زیر پارچه سفید  توی بشقابهای خوشگل می چید ؛ گلدانهای شمعدانی را رنگ میزد تا نونوار شوند و از یکماه جلوتر هم خانه تکانی شروع میشد ؛ آن هم چه تکانی … خانه نو می شد ؛ عید می شد ؛ بوی بهار می داد ؛ بوی تازگی ؛ بوی شکوفه.

بقیه در ادامه


ادامه مطلب
درباره : مطالب و داستان , داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 3

برچسب ها : dastan amoozandeh , dastan jadid , داستان , داستان آموزنده جدید , داستان باحال , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان زیبا , داستان زیبای مادر , داستان زیبای مادر؛ خود عید بود , داستان عید , داستان های خواندنی و باحال , داستان پندآمیز , سرگرمی , عید , مادر , مادر خود عید بود ,
تاریخ : شنبه 24 اسفند 1392 زمان : 0:44 | نویسنده : admin | نظرات ()
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد.

ادامه مطلب
درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 4

برچسب ها : داستان , داستان جدید , داستان عاشقانه ,
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 18:26 | نویسنده : admin | نظرات ()
ماجرا از یک فیلم شروع شد؛ چهار دختر و پسر جوان که برای شروع زندگی مشترکشان و برگزاری جشن عروسی نیاز به پول داشتند، با الگو‌برداری از یک فیلم سینمایی، سریال اخاذی‌ها و سرقت‌های میلیونی‌شان را آغاز کردند.
همه چیز با شکایت مدیرعامل یک شرکت صادرات و واردات برملا شد. مرد جوان با مراجعه به پلیس ادعا کرد که منشی سابق شرکتش قصد اخاذی از او را دارد و تماس‌های تهدید‌آمیز او زندگی‌اش را به هم ریخته است؛ «فریبا چند وقت پیش از شرکتم استعفا داد و رفت.

ادامه مطلب
درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 3

برچسب ها : داستان , داستان آموزنده , داستان کوتاه ,
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 18:23 | نویسنده : admin | نظرات ()
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد ..... عد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت : -(( آه این درخت مشکلات من است .

ادامه مطلب
درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9

برچسب ها : داستان , داستان جدید , داستان کوتاه ,
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 18:21 | نویسنده : admin | نظرات ()

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند ! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت …

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یکدفعه کلاس از خنده ترکید !


ادامه مطلب
درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 5

برچسب ها : داستان , داستان کوتاه ,
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 18:19 | نویسنده : admin | نظرات ()

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها , افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود . ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد ..

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
درباره : داستان کوتاه ,
امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 4

برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , داستان واقعی “مردانگی” ,
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392 زمان : 18:17 | نویسنده : admin | نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی